قصه‌های سفید اشعارت

شیوا فرازمند » غزلیات » قصه‌های سفید اشعارت
کاش در باورم همیشهٔ تو؛ زندگی را دوباره جان می‌داد
می‌نشستی کنار شب‌بوها؛ عشق، گهواره‌ام تکان می‌داد
می‌شدم کودکی میان بهار؛ قصه‌های سفید اشعارت-
- توی گوشم ستاره می‌بارید؛ آسمان را به من نشان می‌داد
کاش پرواز، باورم می‌شد؛ یک بغل خواب می‌شدم با تو
با سرانگشت آرزوهایم؛ زندگانی به من زمان می‌داد
کاش لبریز بودم از تو و تو می‌شدی از تمام من لبریز!
عشق سر می‌کشیدی و طعمش؛ سرخوشی‌های بی‌کران می‌داد
حیف اما غریبه می‌دانی؛ عطر پاییزی وجودم را
کاش هر قطره‌قطره خاطره‌ام؛ آن‌چه می‌خواستی همان می‌داد.​.​.
شیوا فرازمند شیوا فرازمند