احساس

نکند از همهٔ پنجره‌ها دور شوی!؟
نکند گریه کنی، گریه کنی؛ کور شوی؟
نکند آخر این قصه به بن‌بست رسد؟
و تو با حادثه‌ها دوست شوی؛ جور شوی!؟
بزنی مشت به فانوس تماشات شبی
مانع آمدن قافیهٔ نور شوی!؟
نکند بندگی عشق فراموش کنی؟
نکند با کلک شعبده مسحور شوی؟!
نکند پا نکشی از شب ناکامی‌ها؟
و به چشمان شب غم‌زده مشهور شوی؟
تو پر از قاصدک و پنجره و آوازی
باید آکنده از احساس و شر و شور شوی!
شیوا فرازمند شیوا فرازمند