داستان غزل

شیوا فرازمند » غزلیات » داستان غزل
جنون‌جنون غمِ عشقت دوباره پیدا شد
هوای خانهٔ قلبم پر از تمنا شد
غروب خونیِ چشمت نشست در یادم
به روی بوم سفیدم، نگاهِ تو جا شد
همان نگاهِ گریزان، همان نگاهِ غریب
که عاقبت به فریبی، اسیر دنیا شد
شکستنی‌تر از این روحِ من نمی‌یابی
ببین چگونه شکستم که عشق، رسوا شد
قسم به غنچهٔ گل‌ها، قسم به باران‌ها
که رفتی و همه‌جا بی‌تو مثل صحرا شد
دوباره پُر شده از تو تمام ابیاتم
ببین ببین که چگونه غزل، مهیا شد!
شیوا فرازمند شیوا فرازمند