شاعری دردیست...
میشناسم با دلت گلواژههای عشق را
سوز جانسوزی که میبارد ز ساز لحظهها
مینشینم در کنار سبزهزارِ دفترم
میکشم طرحی شبیه عشق تو، بیانتها
قطرهقطره درد و آه و گریه میبارم ولی
میزنم لبخند و میرقصم در آغوش صبا
میسپارم رقص موهای بلندم را به باد
دستافشان، پایکوبان، عاشق و بیادعا
بر تنِ بالابلندت شعله میبارم شبی
آتشی در سبزهزار دفترم تا شد رها_
_با نگاهت باز میسازم غزلهایی سپید؛
شاعری دردیست مالامال از عشق و دعا