قصهٔ سبز بهار

شیوا فرازمند » غزلیات » قصهٔ سبز بهار
بو برده‌است عشق؛ به اسرار یارها
دل‌بسته‌ام به قصهٔ سبز بهارها
دارم همیشه حسرتِ یک لحظه پَر زدن
در آسمانِ پُر شده از رازِ سارها
من هفت‌خوانِ عشق به‌سر می‌روم ولی
در خوانِ هفتمت که نشسته‌ست بارها؟
گلدان شدم برای حضورِ بهاری‌ات
در من شکفته خاطرهٔ سبزه‌زارها
حق با تو اَست ای همه خوبی، تو ای صبور
جادوی چشمِ سبز تو جادوی مارها
با من چه کرده‌ای که شدم مبتلای تو؟
آکنده از تلاطم و آوازِ تارها
اَمّن یُجیبُ.​.​. آه، همین‌است عاشقی
باید بشویم از دلم امشب غبارها
شیوا فرازمند شیوا فرازمند