احساس

چندی‌ست به احساسم، خورشید، نمی‌باری
سردست هوای من، ای لحظهٔ بیداری
پائیز شدم بی‌تو، من منتظرم ای عشق
یک‌معجزه با من باش، تا فصل سبک‌باری
ای عشق اساطیری، در من غزلی بنواز
با شعبدهٔ خواهش، این بازی تکراری.​.​.
بگذار مرا در من، با شطّ زلال نور!
تو معنی خورشیدی، از حوصله سرشاری
در حجم خیال من، ادراک تو روئیده
ای عطر بهارانت در کالبدم جاری!
لبریز تمنایم، ای خوب مرا دریاب!
چندی‌ست به احساسم خورشید، نمی‌باری
شیوا فرازمند شیوا فرازمند