جانبازی
میرود در مسیر پیدرپی، باز هم در جهات سردرگم
و نفسهاش سخت و نالهکنان،بر تنش زخمِ نیشِ یک کژدم
وَ پر از حس شاعرانه شدن، حسرتِ رفتن و رها شدنش
حسرتِ قصههای تکراری، قصهی سیب و آدم و گندم!
مانده در داغ سرخ دستانش، ردّی از خونِ پیکری زخمی
غرق در نیمهی سیاه جهان، میزند داغ بر دل مردم
اشتیاقِ بهار تعطیل است، سرعتِ درد میزند بالا
قرعه بر نام مرگ افتاده است، فال تلخی برای بار صدم
کاش میشد ستاره میبارید بعد از این سالهای جانبازی
قحطیِ عشق را ورق میزد مردی از جنس آتش و هیزم!