شعر شمارهٔ ۷
قدّم را بلند میکنم
میکشم خودم را بالا، روی پنجههایم
به تو برسم؛
چشمانت اندیشهٔ هزارسال باکرگیام را
پشت آلاچیق مستیهامان
بارور میکند
آغاز میشویم در فوران تکرارهای بیهویت
ـ سریع ـ
که نه وقت، حرمتمان نگهداشته
نه اعتبار مکان در بیکرانگیهامان شریک شده
تو پشت به من
در انتظار تماسهای مکرر تاریخ
در پیچ و خم آینههایی که بستهای به زنهای روحم
دنبال هویتی میگردی گم شده در من...
راز کدام قبیله
در پهنای صورتم رویید؟
که تو آفتاب را
پشت کوههایی دیدی که من نیستم...
میکشم خودم را بالا
رخ به رخ
برای خندهات سبز میشوم
و در دلم
زمزمه میکنم
تو اولین و آخرینی
من...