شعر شمارهٔ ۱۳
چشمهات دودو میزند
و ستاره آویزان میشود از باریکهٔ لبهات؛
عروسک شکسته
در لالایی کودکانهٔ دستهات
بزرگ میشود
در جنگ تو با تو
ورد زبان کوچهها میشوی
و مرکز ثقل تمام پلهایی
که از خاطرههای کودکیت میگذرند...
با رژهٔ عنکبوتها
تنیده میشوی در تار سیاه
و آوازی نخراشیده از گلوی صدسالگیت
می روید.