شعر شمارهٔ ۲۸
پلهای تمام جهان
بنا شده
بر امواج تو
و یلدایی چشمهات
عمیقترین فصل خوابهای من؛
که غرق میشود
افسون زنانهام
در دستهایت که
گرگ
گرگ
میشود
زوزه میکشد انگشتانت
میرقصد
روی کلاویههای سیاه
ـ فقط ـ
پشت به خورشید
سایه میشوی
روی پلی که در آغوش کشیده امواجت را
سخت
سخت
یادت باشد
پلان آخر
روی سن
اتاق فکر
اتاق شعر
و پنجرهای
که رو به دریا
باز نمیشود!