شعر شمارهٔ ۲۹

دراز می‌کشم
روی ریل‌های ایستاده؛
می‌روم
از هفت‌سالگی‌ام
بالا
سفری که بوی تو را دارد
در خوابی که می‌خندیم
شب‌های هرزه
نه تو تعطیل می‌شوی
نه من بالا می‌آورم خودم را
دایره می‌شوم با قطاری
که سوت می‌کشد پشت سر تمام هیجان‌های کودکی
و بال که می‌گشاییم
بالا می‌رویم
آنقدر که
ریل‌ها هم می‌خوابند
ـ بماند که
چقدر گرفتار خواب‌های هم هستیم ـ
شیوا فرازمند شیوا فرازمند