شعر شمارهٔ ۳۰
پاهایم را
نبستهام به حیاطخلوت شبهایم
مهرخورده عبوس،
و بماند اینکه
بالم را قیچی کرده / نکرده
به جهنم که زنم
لج کردهام هر روز سیگارم را
پشت دستم خاموش کنم
و جای شالگردن
طناب ببافم
بچرخم آنطور که میچرخی دور خودت
لج کردهام
راه نه
بدوم توی خیابان
ـ روی دست ـ
تمام چاههای دنیا را بگردید
عمیقتر از من نیست...