شعر شمارهٔ ۴۱

بیرون از گود
تمام دست‌های شهر
سنگین می‌شوند بر گلوی من
و رهگذران مرا نزدیک‌تر از من
تجربه می‌کنند
زیر پاهای له؛
ناچارم از این‌همه تلخی
که مرا
پیوند می‌زند به قره‌قروت چشم‌های وحشی
خیابان‌‌های پایانی
چیزی برای گفتن ندارم
تنها قصه‌ای هستم در میدان شهر...
شیوا فرازمند شیوا فرازمند