مرگ در یک‌قدمی من ایستاده،
قهقهه می‌زند
به زمستانِ یک‌درمیانِ شبِ موهایم اشاره می‌کند
خط و نشان می‌کشد
و پرنده‌هایم را
یکی‌یکی پرواز می‌دهد.
چیزی‌نمانده به غروب!
شیوا فرازمند شیوا فرازمند