جدال درد
با سپیدهدمی
که غرقِ رویای عشق است
کودکانِ آب و آفتاب و آئینه
در پی میوههای بهشتی
_بیخواب و حیران_
به جدال درد میروند...
که زندگی
ترانهخوان میشود
روال هر روزهاش را
در پینههای دستهای خسته؛
ببین!
این چکامه
که میبارد از چشمهای ما
در روشنای شهر،
هرگز به زلالیِ قلبهای بلورینِ آنها
نخواهد بود...