ادامه دارد

خیلی وقت است
از گلویم آوازی نمی‌آید
جز آه‌های گاه‌به‌گاه،
که می‌نشینند بر موهایم!
و من آن‌دم آشفته‌تر از همیشه
به طنابی فکر می‌کنم
که آواز را
عشق را
نفس را
با خود می‌برد.
حالا چیزی نمانده جز شاخه‌ای برای پریدن!
باور کن دنیا همین‌گونه نخواهد ماند
شاید تراژدی دیگری رقم بخورد.
شاید یک روز
سیگاری لای انگشتانت بشوم
دودِ پس از پک‌های طولانی‌ات
سرفه‌های پشت سر هم
و تلخی پیچیده در گلویت!
شاید آه گاه‌به‌گاهی بشوم
روی موهایت بخزم
باور کن این شعر شاید ادامه پیدا کند...
مشت بکوبی روی میز کافه‌ای شلوغ
همه ترا نگاه کنند
پچ‌پچ بپیچد میان گوش‌های مشتری‌های خسته و لوده
تلخی کامت را به تلخی ودکا پیوند بزنی
و بعد غرق در خاطره‌های مرده
سر بگذاری روی میز
...
نه هنوز این شعر ادامه دارد
شیوا فرازمند شیوا فرازمند