نبودنت
تکهای داغ از خندههایت را
در سرم بکار
تا پشت سر بگذارم
جنگلهای مرطوب را،
اگرچه هربار
رخنه میکند به قلبم
طوفانی که شبیه نبودنهای توست.
آری
تو گمان میکنی
داستانهای دردناکتری وجود دارند
که میتوانند مرا
پرت کنند از زندگی!
اما آنجا که تو
بیهیچ خندهای
در هیچ ساعتی
با هیچ حضوری
نباشی
آخرین تیر به مغزم شلیک میشود.
خوب میدانی
مرگ
سوت میکشد پشت دروازه،
جنگل صدایم میکند.