پیش از غروب
شب با طعم مرگ در دهان
در بازی بادهای پاییزی
نزدیک میشود.
راه گریزی نیست!
میشود پیش از غروب
به خانه برسی؟
من
هنوز به سایهها،
به رد خون
و به خروش مرگ
خو نگرفتهام.
پنجرهها را میبندم
و پرت میشوم به وحشتی
که گلولهگلوله میرسد از تفنگهای حریص!