پیراهن بنفش
همچون پنجرهای شکسته
که باد، لابهلای شیشههای باقیماندهاش
زوزه میکشد
در من زنی تکهشده
هوار میزند جیغهایش را
و منتظر است که شاید
آوار شود دیوار،
فرو بریزد
و تمام شود
آنچه که نامش شبیه هیچ داستانی نیست!
این زن
در اقلیمی از رنگهای تیره
شبیه میشود به آخرین شعر!
آخرین ایستگاهی که
آخرین خداحافظی را
در تکتک ثانیههایش ثبت کرده!
داری میروی
و این زن در آخرین نگاه
قدمهایت را میشمارد
تا مادام که خارجشوی از تیررس نگاهش
همانطور که آمدهبودی
تا بروی!
میدانم که زنی در من
در پیراهن بنفش
شبیه آخرین معجزه برای تو بود.
و حالا آواز پنجرههای شکسته
لحظهٔ خداحافظیست