آشنا با زخم
آشنا بودی
با زخمهای من
و قرار بود امنیت من باشی
که این رهاشدهٔ بیپناه
شببهشب
برسد به ایستگاه تو.
اما در تو
هیجانی به پیچ و تاب آمد
و من ترسیدم
مثل فرورفتن خنجری زنگزده
بر زخمهای کهنه!
شاید یکروز
که فراموشم کردهای
همچون یک غریبه برسی
به آخرین ایستگاهی که رهایم کردی
آنگاه مرا زخمی و گریان ببینی
و دوباره عاشقم بشوی!