تقه بر خواب
تو آفتاب بودی
ماورای هیاهویت
چیزی به پنجرهها بخشیدی
که نوربهنور
لبخند میزدند بر لحظههای ما.
بر خوابهایم تقه نزن
بگذار رویا
پنجه در افکارم بکشد.
رختخوابم
بوی خداحافظی گرفته
بگذار تنگتر بغل کنم
عطرهای رفته را.
چینوچروکهای پیراهن خوابم
دارند یکییکی وا میشوند
و من در گریز خوابهای آشفته
چشمم را تنگتر میکنم.
پنجرهی آفتابگرفته
ردی از خمپارهی فریاد دارد
و همین تکرار بینهایت ترس
نشسته روی خوابهایم.
بگذار آسمان
با روشنترین ترانهها
آرامآرام
بر شانههای خوابم بنشیند.
و رویای عطرآگین تو
به پرواز درآید.
گویا هیچچیز نمیتواند
آفتابی تو را
کم کند.
بر خوابهایم تقه نزن!
تو آفتاب بودی
من رختخوابی پر آشوب!