شماره 9
منم و داستان یک پاییز
در خروشی که میزند فریاد
در هوای تب غمانگیزی
که به من برگبرگ غم را داد
سرخ مثل شکفتن قلبم
زرد مثل طلایی رویا
قصهی برگهای نارنجی
در تپشهای باد طوفانزا...
حس بارانی هوای شمال
لای موهای بستهام گم شد
تا ترانه نشست در یادم
توی فریاد خستهام گم شد!
توی پاییز سرخ ماندهام و
قلبم آری ببین که طوفانیست
ابردرابر درد میبارد
آسمانم همیشه بارانیست
مثل آواز خستهای هستم
در گلوی قناری تنها
کنج تنهایی خودم غرقم
که قفس بسته باز بالم را
پرم از حس رفتن و پوچی
مثل قانونِ برگِ افتاده
میروم تا دم فراموشی
توی بحران سرخ تبداده!