شماره 8
ابرها مه شدند بر جانم
کوهم و سنگها مرا دارند
جادههایی به سمت ویرانی
بر تنم درددرد میبارند
منتظر ماندم این ستارهی صبح
به وجودم که غرق ویرانیست
باز هم آفتاب هدیه دهد
بعد از این روزها که بارانیست
منم و انزوای بیبرگشت
پشت دروازههای خاموشی
با صدای سکوت بیوقفه
توی یک کافهی فراموشی
پیرهن بر تنم هوار شده
روحم از جنس خشم طوفانی
شالم از سر بهزیر افتاده
گیسوانم: شب پریشانی
قهوهی تلخ توی فنجانم
سرفههایت هنوز در گوشم
دود سیگار و چشم غمگینت... .
با تو در کافه شعر مینوشم.
قصههایی که پچپچ مرگ است
توی بغضم غروب میبارد
راه رفتن بلد شدم، دیگر
مرگ در من بهانه میکارد...
در مسیری که پیچ و خم دارد
میشود تا بهانه دور کنیم؟
شاید از این دریچهی بینور
دست در دست هم عبور کنیم.