خودت خواستی
برات خورشیدو آوردم
توو حست خستگی دیدم
توی دنیای تاریکی
به قلبت نور پاشیدم
بشه راهت پر از خوبی
جهانت تازه شه اینبار
دلت لبریز رویاشه
نمونه توو دلت آوار
تو گفتی: «خستهای!» اما
بریدی تاب دنیامو
شکستی حرمت عشقو
ندیدی خستگیهامو
نفهمیدی که درد من
همه از اشک چشماته
نفهمیدی که اینروزام
به رنگ تار موهاته
ندیدی شونههامو که
میلرزه از غم حرفات
ندیدی سد میشم تا که
نیفته سنگی توی رات
نمیخواستی منو گفتی:
«خودت خواستی، غمو بردی
خود تو اومدی سمتم
خودت خورشیدو آوردی!
خود تو اومدی، سمتم
برام راهی نشون دادی
خود تو اومدی، راهم
شبیه سایه افتادی!»
چقد درده تو این حرفات
چه آتیشی به پا کردی
چه کابوسی شده این غم
چه بیمهری! چقد سردی!
دارم میمیرم و حالم
شبیه مرگِ توو قبره
همون جایی که این قلبم
براش مشتاق و بیصبره
شب و روزم شده تاریک
زمستونه همه فصلام
پر از کرمه توی مغزم
همهش کابوسه توو خوابام
سرم کوپکوپ صدا میده
همهش بغضِ توو حرفامه
دلم میلرزه و زخمی
شبیه گریه، باهامه
میرم تا زندگی بیمن
برات شیرین و خوش باشه
امیدوارم که خوشحالی
توی دنیای تو جا شه!
هنوز غر میزنم هر شب
هنوز درگیرحرفاتم
هنوز قلبم پر از آهه
هنوز پیگیر رویاتم
کدوم راهو نمیدونم
کجا گمکردم و این شد
کجای راهمون با هم
یهو تاریک و غمگین شد!
نه حرفی مونده نه ذوقی
داره یخ میزنه دستام
توی این انجماد، امشب
شده خالی همه دنیام.
برو دنیاتو روشن کن
بدون من، برات خوبه
منو بسپار به فصلی سرد
بدون من هوات خوبه!
منم میرم که دنیاتو
ببینی شاد و رویایی
شاید روزی بفهمی که
نمونده هیچ دنیایی!