شمارهٔ ۴۴
در غمت کاری که آه آتشینم کرده است
آن قدر دانم که خاکسترنشینم کرده است
دولت وصل تو شیرین لب بر غم آسمان
با گدایی خسرو روی زمینم کرده است
تا برون آرم دمار از آن گروه ماردوش
تربیت همدوش پور آبتینم کرده است
خاک کوی آن بهشتیطلعت غلمانسرشت
بینیاز از کوثر و خلد برینم کرده است
سوختم از دست غم پا تا به سر در راه عشق
چند گویم آنچنان یا اینچنینم کرده است