شمارهٔ ۴۵
راستی کجکلهها، عهد تو سخت آمد سست
رفتی و عهد شکستی، نبُد این کار درست
روز اول ز غمت مٔردم و شادم که به مرگ
چارهٔ آخر خود خوب نمودم ز نخست
لاله آن روز چو من شد به چمن داغ به دل
کز سمن، سبزه و از سوری او سوسن رست
آن که روزی به سر کوی تواش پای رسید
ریخت خون آن قدر از دیده که دست از جان شست
رندی و مستی و دیوانهگری پیشهٔ من
شوخی و دلبری و پردهدری شیوهٔ توست
خاک بر آن بقا باد که از آتش عشق
یافت خضر دل من آنچه سکندر میجست
خیزد از یزد چو من فرخی، استاد سخن
خاست گر عنصری از بلخ و ابوالفتح از بست