شمارهٔ ۶۳

غیر خون، آبروی تودهٔ زحمتکش نیست
باد، برهم‌زنِ خاکستر این آتش نیست
هست سیم و زر ما پاک‌دلان پاکی قلب
قلب، قلب است که درگاه محک، بی‌غش نیست
در کمان‌خانهٔ ابروی تو در گاه نگاه
تیرهایی‌ست که در ترکش کی‌آرش نیست
من نه تنها ز غم عشق تو دیوانه شدم
عاقلی نیست که مجنون تو لیلی‌وش نیست
بهر تسخیر ادا می‌کند این شیخ ریا
آن‌چه در قاعدهٔ سیبَوَی و اخفَش نیست
همه از کثرت بدبختی خود می‌نالند
گوییا در همه آفاق کسی دل‌خوش نیست
فرخی یزدی فرخی یزدی