شمارهٔ ۱۱۵
آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بود
وان عقده که نگشود ز غم مشکل ما بود
مجنون که به دیوانهگری شهرهٔ شهر است
در دشت جنون همسفر عاقل ما بود
گر دامن دل رنگ نبود از اثر خون
معلوم نمیشد دل ما قاتل ما بود
سرسبز نگردید هر آن دانه که کشتیم
پابستهٔ آفتزدگی حاصل ما بود
دردانهٔ مه بود و جگرگوشهٔ خورشید
این شمع شبافروز که در محفل ما بود
این سر که به دست غم هجر تو سپردیم
در پای غمت هدیهٔ ناقابل ما بود
از راه صنم پی به صمد بردم و دیدم
مستورهٔ آئینهٔ حق باطل ما بود