شمارهٔ ۱۱۶
هر جا سخن از جلوهٔ آن ماهپری بود
کار من سودازده دیوانهگری بود
پرواز به مرغان چمن خوش که در این دام
فریاد من از حسرت بیبال و پری بود
گر اینهمه وارسته و آزاد نبودم
چون سرو چرا بهرهٔ من بیثمری بود
روزی که ز عشق تو شدم بیخبر از خویش
دیدم که خبرها همه در بیخبری بود
بیتابش مهر رخت ای ماه دلافروز
یاقوتصفت قسمت ما خونجگری بود
دردا که پرستاری بیمار غم عشق
شبها همه در عهدهٔ آه سحری بود
ما را ز در خانهٔ خود خانهخدا راند
گویا ز خدا قسمت ما دربهدری بود