شمارهٔ ۱۵۰

زان طره به پای دل، تا سلسله‌ها دارم
از دست سر زلفت، هر شب گله‌ها دارم
کار تو دل‌آزاری، شغل من و دل زاری
تو غلغله‌ها داری، من مشغله‌ها دارم
در این ره بی‌پایان، وامانده و سرگردان
از بس که به پای جان، من آبله‌ها دارم
تا در ره آزادی، شد عشق مرا هادی
گم‌گشته در آن وادی بس قافله‌ها دارم
با آن که تو را در دل، پیوسته بود منزل
با وصل تو الحاصل من فاصله‌ها دارم
آسوده نشد لختی، دل از غم جان سختی
با این‌همه بدبختی، من حوصله‌ها دارم
فرخی یزدی فرخی یزدی