شمارهٔ ۱۷۸
خوبرویان که جگرگوشهٔ نازند همه
پی آزار دل اهل نیازند همه
سوخت پروانه گر از شمع به ما روشن کرد
که رخافروختگان دوستگدازند همه
بر سر زهدفروشان جهان پای بکوب
که بر ابناء بشر دستدرازند همه
نتوان گفت به هر شیشهگری اسکندر
گرچه از حیث عمل آینهسازند همه
خواجگانی که خدا را نشناسند ز عجب
عجبی نیست اگر بندهٔ آزند همه
بس که در جنس بشر گشته حقیقت نایاب
مردم از پیر و جوان اهل مجازند همه
فرخی آه از آن قوم که در کشور خویش
دوست با دشمن و بیگانهنوازند همه