شمارهٔ ۲ - و او راست
همه نعیم سمرقند سربهسر دیدم
نظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت
چو بود کیسه و جیب من از درم خالی
دلم ز صحن امل فرش خرمی بنوشت
بسی ز اهل هنر بارها به هر شهری
شنیده بودم کوثر یکی و جنت هشت
هزار جنت دیدم هزار کوثر بیش
ولی چه سود که لبتشنه باز خواهم گشت
چو دیده نعمت بیند، به کف درم نبود
سر بریده بود در میان زرینطشت