شمارهٔ ۱۴ - او راست

این منم کز تو مرا حال بدین جای رسید
این تویی کز تو مرا روز چنین باید دید
من همانم که به من داشتی از گیتی چشم
چه فتاده‌ست که در من نتوانی نگرید
من همانم که مرا روی همی اشک شخود
من همانم که مرا دست همی جامه درید
زندگانی را با مرگ بدل باید کرد
چو مرا کار از این کار بدین پایه رسید
دل من بستدی و باز کشیدی دل خویش
دل ز من بی‌گنهی باز نبایست کشید
نفریبی تو مرا کز تو من آگه شده‌ام
من نخواهم سخن و لابهٔ تو نیز خرید
دل بدخواه من از اندُه من شادی کرد
دوستی کس چو تو بدعهد و جفاکار ندید
آن چنان کار به یک‌بار چنین داند شد
در همه حال ز هر کار نباید ترسید
فرخی سیستانی فرخی سیستانی