قصیدهٔ شمارهٔ ۸
ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که در این معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی به چاه
این گنه توست، نه حکم قضاست
لقمهٔ سالوس که را سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانهٔ جان هر چه توانی بساز
هر چه توان ساخت در این یک بناست
کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهیست
موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت به دست
راه تو هر جا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شِکّر خری
طوطیَک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش
زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جان را چه کنی لاشخوار
نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیات خسته و رنجور کرد
درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را
تا که به دکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش
هر چه فساد است ز روی و ریاست
شوختن و جامه چه شویی همی
این دل آلوده به کارت گواست
پای تو همواره به راه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست
بار خود از دوش برافکندهای
پشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست
نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هویٰ نانواست
ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست
قصر دلافروز روان محکم است
کلبهٔ تن را چه ثبات و بقاست
جان به تو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هرچند ستاند گداست
روغن قندیل تو آب است و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست
جهل بلندی نپسندد، چه است
عجب سلامت نپذیرد، بلاست
آنچه که دوران نخرد یکدلیست
آنچه که ایام ندارد وفاست
دزد شد این شحنهٔ بینام و ننگ
دزد کِی از دزد کند بازخواست
نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست
وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمهٔ سال و مه و صبح و مساست
از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست
گر که یمی هست، در آخر نمیست
گر که بناییست، در آخر هباست
ما بره آز و هویٰ سائلیم
مورچه در خانهٔ خود پادشاست
خیمه ز دستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست
گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که درین باغچه خار و گیاست
کشور جان تو چو ویرانهایست
ملک دلت چون ده بیروستاست
شعر من آیینهٔ کردار توست
ناید از آئینه به جز حرف راست
روشنی اندوز که دل را خوشیست
معرفت آموز که جان را غذاست
پایهٔ قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست
پردهٔ الوان هویٰ را بهدر
تا به پس پرده ببینی چههاست
به که به جوی و جر دانش چرد
آهوی جان است که اندر چراست
خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر تو را کارهاست
اطلس نساج هویٰ و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست
بیهده، پروین در دانش مزن
با تو در این خانه چه کس آشناست