قصیدهٔ شمارهٔ ۹

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده‌طائری که بدین بال و پر پرد
هم‌دوش مرغ دولت و هم‌عرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی‌بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین
تن‌پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه بازگرد که از رهروان تهی‌ست
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته‌ست ز گم‌گشته رهبری
عاقل نکرده‌ست ز دیوانه بازخواست
چون معدن است علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوش‌تر شوی به فضل ز لعلی که در زمی‌ست
برتر پری به علم، ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست‌وخیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزان که بوریاست
آزاده‌کس نگفت تو را، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست
مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش‌رو راه آدمی‌ست
تو آدمی نگر که چو دستی‌ش رهنماست
بیگانه دزد را به کمین می‌توان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن به چشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آن سبب
که گه نبود از این که جهان جام خودنماست
زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک‌جامه را نتوان گفت پارساست
ای دل، غرور و حرص زبونی و سفلگی‌ست
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست
گر فکر برتری کنی و برپری به شوق
بینی که در کجایی و اندر سرت چه‌هاست
جان شاخه‌ای‌ست، میوهٔ آن علم و فضل و رای
در شاخه‌ای نگر که چه خوش‌رنگ میوه‌هاست
ای شاخ تازه‌رس که به گلشن دمیده‌ای
آن گلبنی که گل ندهد کم‌تر از گیاست
اعمی‌ست گر به دیدهٔ معنی‌ش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست
زان گنج شایگان که به کنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
دهقان تویی به مزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست
سر، بی‌چراغ عقل گرفتار تیرگی‌ست
تن بی‌وجود روح، پراکنده چون هباست
هم‌نیروی چنار نگشته‌ست شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت‌قامتش دوتاست
گر پند تلخ می‌دهمت، ترش‌رو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آن‌گه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را به جای آرد در انبار، لوبیاست
در آسمان علم، عمل برترین پر است
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
می‌جوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
می‌پوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
در پیچ و تاب‌های ره عشق مقصدی‌ست
در موج‌های بحر سعادت سفینه‌هاست
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست
عاقل کسی که رنجبر دشت آرزوست
خرم کسی که در ده امید روستاست
بازارگان شده‌ستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست
زاشوب‌های سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آن کس که ناخداست
دیوانگی‌ست قصهٔ تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
آن سفله‌ای که مفتی و قاضی‌ست نام او
تا پود و تار جامه‌اش از رشوه و رباست
گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آن‌چنان عبادت و زهدی که بی‌ریاست
جان را هر آن که معرفت آموخت مردم است
دل را هر آن که نیک نگه‌ داشت پادشاست
پروین اعتصامی پروین اعتصامی