شمارهٔ ۷۰ - رنج نخست
خلید خار درشتی به پای طفلی خرد
به هم برآمد و از پویه بازماند و گریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک و بد زندگی به دفتر عمر
نخواندهای و به چشم تو راه و چاه، یکیست
ز پای، چون تو درافتادهاند بس طفلان
نیوفتاده در این سنگلاخ عبرت، کیست
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطانکرده، صواب و خطا چه دانی چیست
دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسی که زود دل آزرده گشت دیر نزیست
ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست
به چشم آن که در این دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر دَه است چه، یا بیست
چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست
هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا درافکنند، بایست