شمارهٔ ۷۱ - روباه نفس
ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
به ناگه روبهی کردش گرفتار
ز چشمش برد، وحشت روشنایی
بزد بال و پر، از بیدست و پایی
ز روز نیکبختی یادها کرد
در آن درماندگی، فریادها کرد
فضای خانه و باغش هوس بود
چه حاصل، خانه دور از دسترس بود
بیاد آورد زان اقلیم ایمن
ز کاه و خوابگاه و آب و ارزن
نهان با خویشتن بس گفتگو کرد
در آن یک دم، هزاران آرزو کرد
گه تدبیر، احوالی زبون داشت
به جای دل، به بر یک قطره خون داشت
به یاد آورد زان آزاد گشتن
ز صحرا جانب ده بازگشتن
نمودن رهروان خرد را راه
ز هر بیراهه و ره بودن آگاه
ز دنبال نوآموزان دویدن
شدن استاد درس چینه چیدن
گشودن پر ز بهر سایبانی
نخفتن در خیال پاسبانی
به کار، از کودکان پیش اوفتادن
رموز کارشان تعلیم دادن
بر او به لابه کرد از عجز، کای دوست
ز من چیزی نیابی، جز پر و پوست
منه در رهگذار چون منی دام
مکن خود را برای هیچ بدنام
گرفتم سینهٔ تنگم فشردی
مرا کشتی و در یک لحظه خوردی
ز مادر بیخبر شد کودکی چند
تبه گردید عمر مرغکی چند
یکی را کودک همسایه آزرد
یکی را گربه، آن یک را سگی برد
طمع دیو است، با وی برنیایی
چو خوردی، باز فردا ناشتایی
هویٰ و حرص و مستی، خواجهتاشند
سیهکارند، در هر جا که باشند
دچار زحمتی تا صید آزی
اگر زین دام رستی، بینیازی
مباش اینگونه بیپروا و بدخواه
بسا گردد شکار گرگ، روباه
چه گردی هرزه در هر رهگذاری
دهی هر دم گلویی را فشاری
بگفت ار تیرهدل یا هرزهگردیم
در این ره هر چه فرمودند، کردیم
ز روز خردیام، خصلت چنین بود
دلی روئین به زیر پوستین بود
گرم سرپنجه و دندان بود سخت
مرا این مایه بود از کیسهٔ بخت
در آن دفتر که نقش ما نوشتند
یکی زشت و یکی زیبا نوشتند
چو من روباه و صیدم ماکیان است
گذشتن از چنین سودی زیان است
بسی مرغ و خروس از قریه بردم
به گردنها بسی دندان فشردم
حدیث اتحاد مرغ و روباه
بود چون اتفاق آتش و کاه
چه غم گر نیتم بد یا که نیکوست
همینم اقتضای خلقت و خوست
تو خود دادی بساط خویش بر باد
تو افتادی که کار از دست افتاد
تو مرغ خانگی، روباه طرار
تو خوابآلود و دزد چرخ، بیدار
اسیر روبه نفس آن چنانیم
که گویی پرشکسته ماکیانیم
بهای زندگی زین بیشتر بود
اگر یک دیدهٔ صاحبنظر بود
منه بردست دیو از سادگی دست
کدامین دست را بگرفت و نشکست
مکن بیفکرتی، تدبیر کاری
که خواهد هر قماشی پود و تاری
به وقت شخم، گاوت در گرو بود
چو باز آوردیاش، وقت درو بود