شمارهٔ ۷۲ - روح آزاد

تو چو زرّی، ای روان تابناک
چند باشی بستهٔ زندان خاک
بحر مواج ازل را گوهری
گوهر تحقیق را سوداگری
واگذار این لاشهٔ ناچیز را
درنورد این راه آفت‌خیز را
زرّ کانی را چه نسبت با سفال
شیر جنگی را چه خویشی با شغال
باخرد، صلحی کن و رأیی بزن
کژدم تن را به سر، پایی بزن
هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست
گوش هستی را چنین آویزه نیست
تو یکی تابنده‌گوهر بوده‌ای
رخ چرا با تیرگی آلوده‌ای
تو چراغ ملک تاریک تنی
در سیاهی‌ها، چو مهر روشنی
از نظر پنهانی، از دل نیستی
کاش می‌گفتی کجایی، کیستی
محبس تن بشکن و پرواز کن
این نخ پوسیده از پا باز کن
تا ببینی کآن‌چه دید ماسواست
تا بدانی خلوت پاکان جداست
تا بدانی صحبت یاران خوش است
گیر و دار زلف دلداران خوش است
تا ببینی کعبهٔ مقصود را
برگشایی چشم خواب‌آلود را
تا نمایندت به هنگام خرام
سیرگاهی خالی از صیاد و دام
تا بیاموزند اسرار حقت
تا کنند از عاشقان مطلقت
تا تو، پنهان از تو، چون و چندهاست
عهدها، میثاق‌ها، پیوندهاست
چند در هر دام، باید گشت صید
چند از هر دیو، باید دید کید
چند از هر تیغ، باید باخت سر
چند از هر سنگ، باید ریخت پر
مرغک اندر بیضه چون گردد پدید
گوید این‌جا بس فراخ است و سپید
عاقبت کان حصن سخت از هم شکست
عالمی بیند همه بالا و پست
گه پرد آزاد در کهسارها
گه چمد سرمست در گلزارها
گاه برچیند ز بامی دانه‌ای
سر کند خوش، نغمهٔ مستانه‌ای
جست و خیز طائران بیند همی
فارغ اندر سبزه بنشیند دمی
بینوایی مهره‌ای تابنده داشت
کز فروغش دیده و دل زنده داشت
خیره شد فرجام زان جلوه‌گری
بردش از شادی به سوی گوهری
گفت این لعل است، از من می‌خرش
گفت سنگ است این، چه خوانی گوهرش
رو، که این ما را نمی‌آید به کار
گر متاعی خوب‌تر داری بیار
دکهٔ خرمهره، جای دیگر است
تحفهٔ گوهرفروشان، گوهر است
برتری تنها به رنگ و بوی نیست
آینهٔ جان از برای روی نیست
تا نداند دخل و خرجش چند بود
هیچ بازرگان نخواهد برد سود
چشم جان را، بی‌نگه دیدارهاست
پای دل را، بی‌قدم رفتارهاست
پروین اعتصامی پروین اعتصامی