فرشید پوردرویش
معجزه
فرشید پوردرویش • 1405/01/17 - 03:13
0 دیدگاه
نکته: ممکن است برخی از خوانندگان این شعر نسبت به برخی از مصراع‌های آن با دیدگاهی ناخوشایند نگاه کنند اما فارغ از دیدگاه‌ها، این شعر واقعیتی است که در اجتماع انسانی ما کم و بیش وجود داشته و دارد و با پنهان کردن واقعیت‌ها نمی‌توان دردهای جامعه را از بین برد. باید واقعیت را ببینیم و بپذیریم و چاره‌جویی کنیم. در غروب زودرس زندگی هاله‌ی خسته‌ی خورشید پشت چهره‌ی زن فرو می‌ریزد و گردنه، حیرانِ قدم‌هایش است که رو به پایین می‌لغزد میان تاکسی زرد و سه مردی که بوی شهوت و سنگینی دارند. نگاه پیرِ راننده از آینه می‌چسبد به تنش آرنجی شهوتناک در کنارش می‌جنبد و رادیو، با صدایی پر از وقاحت امنیت را ورد می‌کند چنان‌که گویی جهان را نمی‌بیند. و بعد صدای اذان؛ صلوات‌های ریایی هوا را چرک می‌کنند و گردنه از این همه دورویی سقوط می‌کند. زن، زاده‌شده برای هیچ نه دختری برای پدری مهربان نه خواهری، نه همسری که بفهمدش؛ مردی سلیمان گونه با جانوران نفس می‌کشد و در مستی‌اش معجزه را عربده می‌زند. بلقیس، حامله از عشقی ممنوع در سرازیری بوی عرق و آروغ جواب پزشک را مرور می‌کند و آینده‌ای که می‌تپد در تاریکیِ پیشِ رو. پلک‌ها در هم می‌ریزند کودکی زاده می‌شود در روزهای تیره‌ی حسرت میان مشت‌های پدر و گریه‌های پنهان مادر؛ کودکی که رویاهایش به دست دنیا دزدیده شد. در پیچ جاده سنگینیِ مرد و لبخندی کریه او را می‌فشارد و سیم‌خاردارهای بی‌روح آخرین تصویر می‌شوند. رادیو می‌گوید: آن‌که دندان داد، نان داد و زن می‌گوید: نان را گرفت و حسرت گذاشت. ترمزِ وحشت بکارتِ ذهنش را می‌درد و جاده پایان می‌یابد با بوی نمِ خزر دریایی که نان می‌دهد و جان می‌گیرد همان‌گونه که صمد را از علی گرفت؛ همان‌جا که خوشه‌ها طعم داس را فهمیدند. بلقیس به سوی خزر می‌رود چون خوشه‌ای در کام داس برای زایمانی زودرس؛ و فردا روزنامه می‌نویسد: بلقیس هم فارغ شد و سلیمان دوباره می‌گوید: من معجزه می‌دانم… فرشید پوردرویش 1394

دیدگاه‌ها

هنوز پاسخی برای این پیام ثبت نشده است. برای ثبت پاسخ بیتاس را نصب کنید و به جمع ما بپیوندید.