فرشید پوردرویش
**نقش بر آب**
فرشید پوردرویش • 1405/01/18 - 01:55
0 دیدگاه
بر لبه‌ی معلقِ این بادگیرِ خاموش، جایی که شهر، تکه‌تکه‌، به ورطه‌ی غیاب می‌ریزد، من ایستاده‌ام. با پوست‌اندازیِ یک فصلِ دور، با پوستی که دیگر از آنِ من نیست. نسیمی می‌آید، نه نوازش، که گردبادی ست در جانِ من، برخاسته از باغِ متروکِ خاطره. آن باغِ ممنوعه که در شش سالگی، تمامِ میوه‌هایش به سم بدل شد. و من، کودکیِ عریان، بی‌خبر از گزندگیِ سایه‌ها، به بازیِ گناه دعوت شدم. آن شب تمامِ رویاهایم نقش بر آب شد. و امروز، در آستانه‌ی انفجارِ عشق، در معبدِ تنِ تو، آن نقشِ باستانی، آن زخمِ کهنه، از اعماقِ ناخودآگاه سر بر می‌آورد. تصویرِ تو، برهنه، آیینه شد. و در ژرفایِ آن، نه چهره‌ی معشوق، که صورتِ گناهکارِ کودکیِ گمشده‌ام پدیدار شد. این تن، دیگر نه معبد، که دخمه‌ای ست پر از فریادهایِ فروخورده. این عشق، نه آغوشِ امن، که شعله‌ای ست بر جانِ سوخته‌ی من. و من می‌گریزم، از این آستانه‌ی نور، به تاریکیِ آشنایِ خویش. به همان پلِ عابر، که منظره‌اش، نه شهر، که تکه‌تکه‌هایِ وجودِ از هم گسیخته‌ی من است. «برای دختری به نام یلدا که در شش سالگی توسط پسردایی دوازده ساله اش مورد تجاوز جنسی قرار گرفت و آن خاطرۀ فراموش شده درست در زیباترین شب زندگی اش، یعنی شب زفاف، دوباره زنده شد. یلدا همان شب از خانه فرار کرد و از بالای پل عابر به پایین پرید» فرشید پوردرویش تابستان 1398

دیدگاه‌ها

هنوز پاسخی برای این پیام ثبت نشده است. برای ثبت پاسخ بیتاس را نصب کنید و به جمع ما بپیوندید.