شمارهٔ ۹۵

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد
که جز بی‌معنی‌ای چون تو چو تو دلدار نپسندد
و گر نوکیسهٔ عشق تو از شوخی به دست آری
قباها کز تو درپوشد کمرها کز تو دربندد
ز عمر و صبر و دین ببرید آن کو بست بر تو دل
ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد
سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی
گزاف است این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد
که گر تو فی‌المثل جانی چنان بستاند از تو دل
که یک چشمت همی‌گوید دگر چشمت همی‌خندد
سنایی سنایی