ستاره ها
ستارهها که طلوعی دوباره را دیدند
پر از بهار شدند و به شهر باریدند
درست مثل زلال نگاهشان پرنور
برای روشنی کوچهها درخشیدند
وجودشان همه روشن ز اعتقادی سبز
درون حنجرهها عاشقانه پیچیدند
در امتداد نفسها دوباره گل دادند
و عشق را به تن سرد جاده بخشیدند
شکفت بر دلشان زخمی از شقاوت ظلم
ستارهها همه در خون خویش غلطیدند