بازیچه

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده‌ام
از بخت بد اسیر توی دیوزاده‌ام
آرام‌تر! که خواب مرا تلخ می‌کنی
دیوانه‌ من که دل به توی دیو داده‌ام
با قهوه‌ی قجر به سراغم نیا که من
این‌روزها رسیده به پایان جاده‌ام
من مثل آفتاب لب بام زندگی
در انتهای باور تو ایستاده‌ام
طوفان نشو که آخر این جاده عشق نیست
من در مسیر خشم تو جان را نهاده‌ام
از بخت بد وجود من و تو یکی شده‌ست
بازیچه نیست این دل غمگین و ساده‌ام
شیوا فرازمند شیوا فرازمند