ای غم ببار

شیوا فرازمند » غزلیات » ای غم ببار
ای غم ببار امشب، بر شانه‌ی خیالم
امشب ز قلب خسته، ای غم بپرس حالم
دنیا پراز ملال است، وقتی غریبه باشیم
در غربت و غم عشق، مرغی شکسته‌بالم
آهی درون سینه‌ست، با دیده عهد بسته‌ست
با اشگ غم نشیند، بر دیده‌ی زلالم
ای غم ببار، شاید، از خط عشق دستم
کولی‌وش این دل من، با تو گرفته فالم
آمد خزان عمرم، دیگر دمی نمانده
زردم ز درد غربت، آری ببین زوالم!
شیوا فرازمند شیوا فرازمند