فریب
با دشنهی فریب به سمتم که تاختند
آنها مرا ز جنس نگاهم شناختند
دشنه نبود چاره و بین من و بهار
آری برای فاصله دیوار ساختند
دیوار هم که تاب نگاه مرا نداشت
آنها ببین از اینهمه قدرت گداختند
آوارهتر شدند به میدان تیرگی
آهنگ بیقراری و حسرت نواختند
تصمیمشان شکستن فانوس عشق بود
حالا ببین که قافیه را نیز باختند