زن
پاییزیام سرشار از زردی این فصلم
تنها برای زردیام باران شده مرهم
با برگهای خسته میافتم به روی خاک
گم میشوم در لابهلای دردها کمکم
آهنگ مرگ و نیستی پیچیده در خوابم
روزی هزاران مرتبه با جملهای مبهم!
از بازی چرخ و فلک دیگر بدم آمد
دلگیرم از زخم و فریب و قصهی آدم
حالا غروب چشمهای من تماشاییست
عمری نشسته مادرم -حوا- در این ماتم!