قرار

قرار بود بیاید به دل امان بدهد
به سنگی دل من با بهار جان بدهد
برای کوچهٔ شب‌های بی‌ستارگی‌ام
ستاره‌پشت‌ستاره به آسمان بدهد
غروب، زنده کند ارتفاع دریا را
و ماه‌بودن خود را به من نشان بدهد
میان باغچهٔ رازهای سردرگم
برای اوج‌گرفتن به گل زمان بدهد
برای گفتن این قصه‌های بی‌پایان
قرار بود به شب‌های من زبان بدهد
نیامد و همه‌شب‌ها پُرم از این پرسش
کجاست آن‌که بیاید به دل امان بدهد؟
شیوا فرازمند شیوا فرازمند