گفتهبودم...
امشب از خالیِ تو لبریزم، حال این مُرده را خبر داری؟
باز هم بیقراریات را شب، بر کدامین حضور میباری؟
گفتهبودم: همیشه در منِ من، عشق تو تا همیشه پابرجاست.
گفتهبودی که حس آبی تو تا همیشه درونِ من جاری!
گفتهبودم: پُرم از این وحشت که بیاید شبی مرا ببرد
گفتهبودی: نترس کوچک من! میکشم مرگ را به بیزاری.
بیحضور تو مرگ میآید، امشب از کوچههای بیپایان
تو ولی نیستی کنارم باز، گرچه در شهر خویش بیداری
راهت آری از این دلم کج شد، پشت درهای بستهات ماندم
زندگی بستر سیاهی شد، ای که بر باد، عشق میکاری