اشک
تو کز زلال دو چشمم شبانه میباری
به من بگو که چرا بیبهانه میباری؟
ستارهای که دمیدی از آسمان دلم
تو شبنمی که به روی جوانه میباری
ز نغمهٔ غم و اندوه ِ هقهقات ای اشک
به لحظهلحظهٔ شعرم ترانه میباری
به روی گونهٔ زردم غبار اندوه است
برای شستن آن عاشقانه میباری؟
تجسّم همهٔ درد ِ روح ِ من هستی
از ارغنون دلم جاودانه میباری
مجال گفتن شعرم نمانده امّا تو
به طبع شعر دلم دانهدانه میباری...