اسارت خواب
آرمیدهایم
در ابدیتی از توپ و تفنگ و گلوله
و دستهای بیرونمانده از تابوتهایمان
بهدنبال روحهای سرگردانیاند که
کوچ کردهاند
در پی روشنای آب و آفتاب و عشق.
جرعهجرعه رفتن را نوشیدیم؛
ذرهذره اندوه را
در بیکرانگی خشم و نفرت
چشیدیم؛
و اینک صلح را در کبوترانگی خود
به اسارت خواب رساندیم.
ایناست ترانهٔ نهایی پرواز
در حجم سرزمین زخمی من!